
| بازی شناسی ریچارد گر در فیلم بی وفا |
|
|
|
بي وفا داستان مردي است آرام و دوست داشتني به نام ادوارد سامتر كه به همراه همسرش كاني و فرزند كوچكش چارلي در خارج از شهر نيويورك زندگي مي كند ، كاني همسر ادوارد در حادثه اي با مردي به نام پاول مارتر كه يك فرانسوي است آشنا شده و با وي رابطه ي جنسی ايجاد مي كند ، ادوارد بعد از مدتي متوجه ي اين موضوع شده و به ديدار پاول مي رود و در آن ديدار پاول را كشته و جسدش را گم و گور مي كند! كاني كه توسط پليس از قتل پاول باخبر شده پس از مدتي متوجه ي تغيير رفتارهاي ادوارد شده و مي فهمد كه ادوارد از رابطه ي جنسی وي با خبر بوده و در نهايت راز قتل پاول توسط ادوارد ، براي كاني برملا مي شود ، كاني كه پيش از قتل از خطاي خود شرمنده و دچارعذاب وجدان شده و از ادامه ي رابطه با پاول دست كشيده بود ، در گير و دار روابطي دروني با ادوارد تلاش مي كند عذر خواهي كند و ادوارد نيز از اين خطا چشم پوشي مي كند و در نهايت اين خانواده ي سه نفره بر سر يك چهارراه و چراغ قرمز آن رها شده و فيلم به پايان مي رسد. راستش اگر با من بود بجاي "بي وفا" نام " آتش فشان" را بر اين فيلم مي نهادم ، اين فيلم به مثابه ي دهانه ي آتش فشان مي ماند كه مخاطب هرلحظه انتظار فوران از آن را دارد و اين ويژگي آبشخور از آدم هائي است كه در آن زندگي مي كنند ، از ميان سه بازيگر محوري يعني ادوارد به بازيگري ريچارد گر ، كاني با بازي دايان لين و پاول به هنرمندي اليور مارتينز ، تنها مارتينز است كه شباهت رفتاري چنداني به فيل يا آتفشان ندارد و اين در صورتي است كه تنها شخصيت مرموز و درون محور فيلم همين پاول يا اليور مارتينز است كه شخصي شهوتران ، دلربا و به نوعي شياد است اما او(مارتينز) تنها كسي است كه بسيار رو باز مي كند و در اين ميان ريچارد گر و دايان لين به ترتيب رتبه هاي اول و دوم بازي هاي دروني را دارا مي باشند! آنچه براي بازي ، بسيار به كمك لين آمده است تدوين است و نماهاي بسته ي گرفته شده از وي كه شايد بتوان گفت با چسباندن پلاني بيروني به خصوص در صحنه ي مترو از كوچكترين حركت ميميك وي مفهومي را به مخاطب القاء مي كند اما اين نكته در مورد ريچارد گر اساسن داراي موضعي متفاوت است. ريچاد گر كه شايد بتوان برترين صحنه ي بازي وي را در سكانس ديدار با پاول بررسي كرد ، داراي خصوصيات حرفه اي بارزي است كه گاهي حتي آدم را ياد مارلون براندو مي اندازد! بيان نجوا گونه ، استفاده ي حرفه اي از حركت ، قدم زدن ، دست ، گردن ، زبان ، لب ، فك و چشم و حتي گاهي سرخي گونه ها از وي بازيگري توانا به نمايش گذشته است! همانطور كه عرض كردم ، ادوارد سامتر مردي است آرام ، همسري است مهربان و بسيار دوست داشتني كه براي آرامش خانواده اش بسيار انعطاف پذير مي نمايد كه شايد آرزوي هر زني داشتن چنين شوهري باشد. ادوارد از متلكي كه يكي از دوستانش به او مي اندازد + رفتارهاي غير عادي همسرش ، به او مشكوك مي شود! و در نهايت از سوء رفتار وي باخبر مي گردد و بلافاصله به ديدار پاول يعني دوست پسر همسرش مي رود ، حالا بهتر است سكانس ديدار ادوارد و پاول را بررسي كنيم .
ادوارد حالا مردي پريشان احوال است كه در مقابل خانه ي پاول ، يعني محل قرار ، عشق بازي و خیانت همسرش با مردي غريبه پرسه مي زند ، اما آنچه از ادبيات ادوارد شناخته شده ورود ادوارد به منزل پاول نفس را در سينه ي مخاطب حبس مي كند اما حسي كه در رفتار اين بازيگر موج مي زند مانع از خيالبافي خشن براي مخاطب مي شود! او همچنان آرام است گرچه رفته رفته رگه هائي از خروش دروني دراو پيدا مي شود اما همين كه ريچارد گر به آرامي كاپشن خود را از تن در مي آورد از شدت لو رفتن اين خروش مي كاهد! او براحتي در فضاي باز خانه قدم مي زند ، به اطراف مي نگرد و حتي تعارف پاول براي نوشيدني را مي پذيرد و نوع نوشيدني را هم انتخاب مي كند ، سر ادوارد همچنان در حال گرديدن است و واضح است كه بدنبال چيزي مي گردد ، رفتار ادوارد آنقدر عادي جلوه مي كند كه حتي پاول با وجود ترسي كه اعماقش را فرا گرفته است و چاقويي را نشان مي كند از تصور خشونت به دور است و براحتي سعي مي كند با ادوارد كنار بيايد ، به نظر مي رسد اين اوج رو بازي كردن مارتينز و همچنين نهايت رفتار دروني ريچارد گر باشد! ادوارد تلاش مي كند با پرسش هايي پي در پي از فاصله ي خود و كاني و نزديكي پاول و كاني سر در بياورد! اما همچنان در حال گشتن است ، نكته ي قابل توجه در لو رفتن خروش دروني ادوارد ري اكشن او به اين نكته است كه كاني و پاول در مورد او هم با هم حرف زده اند! و نكته ي ديگر اينكه ادوارد در موردي در پاسخ به جمله ي متلك گونه ي پاول كه مي گويد: اينجا از خارج شهر جذاب تر است ، در صدد دفاع از خود بر مي آيد و مي گويد: به خواسته ي كاني از شهر خارج شده اند چرا كه كاني فكر مي كرده اين براي چارلي بهتر بوده است. رفتار همراه گونه ي ادوارد آنقدر بالا مي گيرد كه پاول ديگر ادوارد را يك طلبكار نمي پندارد و شايد همين نكته است كه در تلاقي با رختخواب به هم ريخته ي پاول ، ودكاي نوشيده شده و برخوردن به گوي اهدايي ادوارد به كاني كه حالا كنار تخت خواب پاول قرار دارد ، اوج صبر و تحمل ادوارد را شكانده و منجر به بد حال شدن وي مي شود و در كمال ناباوري مخاطب ، آتشفشان دروني ادوراد با بازي هنرمندانه ي ريچارد گر فوران كرده و در اقدامي ناخودآگاه گوي هديه را دو بارپي در پي بر سر پاول مي كوبد و پاول در نهايت ناباوري حتي فرصت نمي كند كه طعم مرگ را درست و حسابي بچشد و به گمان من بي آنكه حتي اجل را ملاقات كند روانه ي دنياي ديگر مي شود!
اما آنچه بر بي گناهي ادوارد بخاطر قتل پاول دلالت مي كند باز هم بازي ريچارد گر است كه يك نمونه ي گفتني از آن تلاش ادوارد براي پاك كردن خون ماليده شده به انگشتان دست اوست! او مي خواهد خودش را از اين خطا پاك كند ، اگر چه پاول پا در حريم ادوارد برده است اما رفتارهاي ادوارد از همان ابتدا دلالت بر بي اختياري و پشيماني او مي كند... در هر حال اين قتل صورت گرفته اما در نهايت ادوارد مي تواند خودش را مجاب كند و مي پذيرد كه مقصر اين حادثه او نيست و در اين مورد همذات پنداري مخاطب نيز ادوارد را همراهي مي كند تا آنكه همه ي رد پا ها پاك شده و جسد نيز باوجود همه ي موانع مقطعي پيش رو به ميان آشغال ها روانه شود. آنچه نوع بازي لين و گر را از هم متمايز مي كند ، همانطور كه عرض كردم تفاوت در ارائه ي آن است! يعني لين در كنار بازي دروني خود كمك تدوينگر فيلم را نيز به همراه دارد اما آن اطلاعاتي كه ريچارد گر ارائه مي كند اساسن ربطي به دريافته هاي مصور ايجاد شده براي مخاطب ندارد و همه ي موفقيت در شخصيت ادوارد مرهون تلاش حرفه اي ريچارد گر است. در نهايت به نظرم ريچارد گر به عنوان يك بازيگر با بهره مندي از رفتار حرفه اي خود به خوبي توانسته است از مردي مهربان وآرام يك قاتل ساخته و از همان قاتل دوباره مردي مهربان بيرون بكشد و اين در سراسر نقش و شخصيت ادوارد سامتر قابل دريافت و ارزيابي است. نوشته ی :سید محمد مهدی حسینی پارسا اطلاعات تکمیل تر در: www.richardger.artparsa.ir |
  US
نظرات
فيد RSS براي نظرات اين مطلب